اسراب

ابن مشغلهشیره ی لحظات 

بسیار سعی کردهام  و بسی کوشیده ام تا شیره ی هر لحظه را مکیده ، آن را به زمان فنا شده بسپارم ...

سال ۹۱ بود و اولین سال ورودم به دانشگاه . ۱۹ سالگی . سالی که مشت "من که ام ؟"ها یقه ام را گرفت و دیگر ول نکرد. نمی دانم چه شد که این کتاب را برداشتم شاید انتظار داشتم که بفهماندم کجا هستم ! دریغا که تو او را به کاغذ جویی کِی یابی ؟

ابن مشغله تکرار همان حکایت مور و تیمور است . بازآفرینی زنده ای از قصه آن پادشاه شکست خورده که با دیدن جان کندن موری برای به مقصد رساندن دانه امید گرفت. اما این بار حکایت پادشاه نیست قصه از زبان موریست که برای تا صد شمردن  جان می کند. هدفش شمردن تا صد است اما نه با هر کسی... بل با کسانی که مانند خودش صدایی رسا و بی خش داشته باشند. و نشان می دهد که اگر زمانه یاری اش نکرد یا بد صدایان گلویش را فشردند ۵ بار تا ۲۰ بشمارد و اگر یارای آن هم نبود ۱۰۰ بار یک را فریاد بزند و اگر آن هم نشد "یک" را خودش بگوید و دنبال ۹۹ نفر بگردد تا همه با با هم "یک" را فریاد بزنند  شرط اصلی و ثابت ما فقط این باید باشد که به هیچ دلیلی چشم از صد نپوشیم و کوتاه نیاییم . صد سلاح ماست برای خوب و خوبتر زندگی کردن ...چرا صد ؟ چون صد عامل یا انگیزه یی است که می تواند تکان بدهد ، تغییر ایجاد کند و در جهت مطلوب به حرکت در آورد.

 نادر خان اما با این که زندگی را نوعی مبارزه می داند اما شوالیه ی مضحکی نیست که فقط برای جلو رفتن و فتح کردن کوک شده باشد. سرش به سنگ هم می خورد از کارش بر کنار می شود و با گریه خبر بیکاری اش را به زنش می گوید. اما بعد پا می شود لباسش را می تکاند و شاید ابتدا با بغض کار دیگری را دست و پا می کند . زیرا باور دارد با میل و رغبت ادای چیزی را در آوردن نزدیک شدن به آن چیز است.شکی نیست که بسیاری از ما آدم های ضعیفی هستیم فقط باید با تمام وجود و صمیمیتمان قدرت را دوست داشته باشیم تا بتوانیم به آن نزدیک شویم .

نادرخان آنقدر پر حرارت است که نمی گذارد به درجه انجماد برسد اصلا رود است ،خروشنده اما در رود بونش هم تفاوتی با بقیه رودها دارد ؛عهد کرده که دل به هیچ رودخانه نبندد .مسیرش را کج می کند به آنجا که فکر می کند او را با خلوص بیشتری به دریا می رساند حتی اگر مسیر طولانی تر شد . ابن مشغله با همه ی عشقش به صد راه را بهتر از مقصد می داند باید مسافر بود و همیشه در راه بود ... هیچ شهری آخرین شهر نیست دل بستن به یک آبادی کوچک یا بزرگ ندیده گرفتن جمیع آبادی هاست . 

زندگی را محدود به شغل و تحصیل و حتی عشق ازلی اش "نوشتن" نمی کند . مرد سفر است و از هر چایخانه ای در بین راه لقمه ای می خورد و کوله بر دوش راه را ادامه می دهد نادر ابراهیمی خود را در قالب همه ی این شغل ها تکثیر کرد می توانست خود را در کافه نادری حبس کند و نویسنده درجه یکی بشود و در پایان جنازه ی گاز گرفته اش را از هتلی خارج کنند اما نشان داد رسیدن به روح زندگی به صد بسیار مهم تر از نوشتن برای نوبل است .  
ابن مشغله با کله شقی هایش که ملاکش برای تشخیص خوب و بد آدم ها همین کله شقی است در عرض شانزده سال بیست و هفت شغل عوض می کند . که در هیچ کدام هم البته لذت ترفیع را نمی چشد.

کتاب پر از دستورالعمل ها و جملات قشنگ است که اگر هم نخواستید بعضی را روی کاغذی بنویسید و گه گداری به آن نگاه کنید و راه را ادامه دهید دست کم ارزش فکر کردن دارند هر چه باشد این جملات عسل همان مکیدن  لحظات است...

ما زائر دلشکسته ی این خاکیم اگر امید را دمی رها نکردیم ،نه بدان دلیل بود که آن را در خود داشتیم ؛بل بدان سبب بود که امید را چون ودیعه یی به دست ما سپرده بودند تا به دست دیگران بسپاریم.

 ابن مشغله

نادر ابراهیمی

نشر روزبهان

چاپ ششم  سال هزار و سیصد و هفتاد و شش

صد و بیست و نه صفحه

 

 

نظرات (۳)

  • محمد حسین مرادی
  • از  وقتی نادر ابراهیمی را شناخته ام و از وقتی دریافته ام که احساسات و مکشوفات بشر حاصل پریشانی های او نیست بلکه حاصل عمر اوست و شیره ی لحظاتش مطالعه کتاب های ابراهیمی به بهترین لحظات داستان خواندنم تبدیل شده است.
    من هم سال اول کارشناسی ابن مشغله و ابوالمشاغل رو خوندم. دوتا نسخه قدیمی کهنه تو کتابخونه دانشگاه پیدا کرده بودم و بعد مدتی احساس میکردم گنج پیدا کردم!
    فک کنم ی بار دیگه بخونمش.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی