اسراب

۱۸ مطلب با موضوع «درناهای کاغذی :: درنای زندگی» ثبت شده است

گلستان یازدهم_بهناز ضرابی زادهگورستان شهر من همدان تکهای دارد که بر خلاف تکههای دیگر گورستان هوایش سنگین نیست؛ وسط پاییز هم اگر باشی لطیف است و رها. مرگ آنجا چهرهی دیگری دارد؛ مضطربت نمیکند. میگوید منم مرگ ببین چه راحتم؛ مرگ در آن تکه عین خودِ زندگی است .آن جلوها همان ردیفهای اول یا دوم دو قبر به هم چسبیده وجود دارد "شهید محمدامیر چیتسازیان وشهید علی چیتسازیان فرزند ناصر...چون دلآرام میزند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم"..علی چیتسازیان در شهر من اسم آشنایی است. شهیدِ همدان. همرزمانش آرزوی دیدن دوباره‌‌ی علی آقا را دارند. این و آن می‌گویند علی‌آقا فلان بود و علی‌آقا بهمان. علیآقا برای آنها که دیدهاند او را علیآقاست و برای آنانکه او را ندیدهاند بیشتر اسم علیآقاست. خودش نیست. تصویر ماتی است که گاه در قالب چند قصهی ساختگی و مبالغهآمیز حرکت میکند.

شهر من سرد است. پاییز و زمستان و فروردین تاریک و دلگیری دارد. اگر با مهر و محبتی سرت را گرم نکنی نمیشود پاییز و زمستانش را سر کنی. سخت میگذرد. با بغض میگذرد. علیآقا از وسط آتش خوزستان و جنگ گاهی سری به شهرش میزد و باری در دل همین سر زدنها دل دختر دبیرستانی را به خودش گرم کرده بود. این دو نفر قدم زدند با هم. برگهای زرد را شاهد گرفتند برای شروعشان. علی‌آقا همان که مردم از شجاعت‌هایش در جبهه قصهها ساخته بودند پیش دختر چه ساده و مهربان لبخند زده بود و با آن لهجه همدانی "گُلُم" صدایش کرده بود. دختر لبخند زده بود. یخ پشت پنجرهها آب شده بود. چراغ خانه روشن بود. علیآقایی که ماهی یکبار میآمد و دختری که معنایش را با او و در او پیدا کرده بود. آن وقتهایی که علیآقا میآمد،آقاناصر و آقا صادق و امیر و مریم و منصوره خانم و علی و زنش مینشستند سر سفره اناری دانه میکردند و صدای خندههای مردانهای که از پنجره میگذشت.

به گونه ماه 
نامت زبانزد آسمان ها بود
و پیمان برادری ات
          با جبل نور
چون آیه های جهاد
                      محکم
تو آن راز رشیدی 
که روزی فرات 
            بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده 
            افشا شدی
و باد
     تو را با مشام خیمه گاه 
            در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه حرم
                   طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
            بر لبت آورد
و کنار درک تو
               کوه از کمر شکست...

جوان سی و دو ساله ای که مثل من هیچ پخی نشده پیرمردی را پیدا میکند که دولتمند است و در باغ گل سرخ خودش در انتظار است. جوان از پیرمرد میخواهد که راز دولتمندی را به او هم بگوید بلکه او نیز پخی شود مثل خیلیها و حالا جوابهای پیرمرد:

  • نخستین کار این است؛ به خودت بگو چطور شده است که هنوز دولت‌مند نشده‌ای؟
  • بزرگترین محدودیت مردم عادی کمبود تخیل خودشان است. به همین دلیل اسرار دولتمندی در سراسر جهان تا این حد حفظ می‌شود.
  • ·         اشخاصی که صبر می‌کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد هرگز کاری را به انجام نمی‌رسانند زمان مطلوب برای عمل همین حالاست.
  • ·         اگر ندانی به کجا می‌روی احتمالا به هیچ‌جا نخواهی رسید.
  • ·         زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می‌دهد که می‌خواهیم. نخستین کار این است که دقیقا آن‌چه را می‌خواهی درخواست کنی. مبهم نخواه.
  • همه رویدادهای زندگیت آینه‌ی است که اندیشه‌هایت را بازمی‌تاباند.

  • ·         هرچیز زندگی مساله گرایش است. زندگی دقیقا همان‌گونه است که تصویرش می‌کنی.
  • استدلال و منطق برای کامیابی امری اساسی است. اما کافی نیست. آن‌ها ابزار و خادمانی وفادارند نه بیشتر.

پنج شش سالم بود. سؤالم از بابا این بود " بابا این آدمه میره بهشت؟" "اون میره جهنم؟" "این چون دوست بیل کلینتونه میره جهنم؟"

الان شاید سه‌چهار سال است که سؤال با لباس دیگری در ذهنم ظاهر می‌شود. زندگیش می‌ارزید؟ خوب بود؟ هفتاد سال رو چی کرد؟ من این 22سال رو چی کردم؟ باید این سال‌ها رو چیزی کنیم؟ چه بکنیم خوبه؟ شاید تقصیر خودم است که نوجوانیم را با زندگی‌نامه‌ها سپری کردم. او در سن بیست سالگی اولین داستانش را نوشت. در 23 سالگی همکاریش را با توفیق آغاز کرد. در بیست و دو سالگی پس از اتمام مهندسی در کنکور انسانی شرکت کرد. دوراهی‌ها. سه‌راهی‌ها. nراهی‌ها. آی زندگی چه کارت کنم. مطهری شوم یا سروش؟ فراستی شوم یا فرهادی؟ جلال شوم یا یوستین گردر؟ سرهنگی شوم یا ایرج افشار؟ زندگی... زندگی ...زندگی با چه مظروفی باید پرت کرد؟ نکند قبل از پاسخ زنگ را بزنند و نوبت نفر بعدی شود. کاش می‌دانستم روی این دیوار چه باید بکشم؟

فکرش را بکن ...این همه آدم...این همه مخلوق...فقط داستان های آدم های شهرک اکباتان یا آتی ساز را بخواهی در نظر بگیری سرسام می گیری. آدم‌هااند و داستان‌هایشان که در زمانها و جغرافیاها می آیند بعضی محو می شوند بعضی جاودان و بعضی خود را به حافظه ها و کتابهای تاریخ تحمیل می کنند. شاید قیامت اختتامیه‌ی یک جشنواره‌ی داستان باشد. جشنواره‌ای که از همان اولی که فراخوانش را زدند روی دیوار عرش رتبه‌‌ی نخستش مشخص بود و همه انتظار می‌کشیدند تا فقط نوبتش برسد. تا آقای دانای کل سرودش را آغاز کند و هر کس بهانه‌ای می‌جست تا حتی شده در گوشه‌ای از داستان او _در میزانسن او_ حداقل رد شده باشد. رقابت شاید برای تقدیری‌ها معنا داشته باشد اما رتبه‌های بعدیِ او می‌رفتند تا نوید آمدنش را بدهند و پشت تریبون سخن کوتاه می‌کردند تا نوبت او برسد نوبت محمد... 

شاید اگر آن مسابقه‌ی کتابخوانی اشتهاآور نبود این کتاب شش سال دیگر هم در قفسه می‌ماند و خوانده نمی‌شد. شش سال پیش خریدمش دم عید برای مطالعه‌ی نوروزی تا طعم آن عید عزیز را روشنتر کند. کتاب داخل کتابفروشی دستم بود که معلم دینیمان مچم را گرفت یک عاشقانه‌ی آرام...معلوم بود که دوست داشت کتاب دیگری را می‌خریدم...اما کتاب در دستم ماند برای سالها ...

بس است. اسیر خاطرات نباش.حال را زندگی کن. حال را اگر به قدر کافی شیرین کنی، احتیاجی به اسارت شیرین خاطره نیست.

وقتی که پذیرفتی زندگی ملک وقف است و حق نداری بایر رهایش کنی، وقتی قبول کردی که آمده‌ای تا غزل زندگی کنی نمی‌توانی بگذاری زندگی این گوهر نفیس چندهزار ساله که تو تنها مالک ذره‌ی ناچیزی از آنی در کف دریای زمان رها شود.

این کتاب اساسنامه‌ای است برای زندگی‌دوستان، برای صیادان لحظه‌ها،برای عادت‌گریزان. تابلویی که نقاش، از زیبایی هایی که در زاویه ی نگاهش بوده عبور نکرده .بلکه با ترسیم آنها ما را هم به خلق زیبایی ترغیب می کند.

حکایت یکی دیگر از ارباب فتوت است. روایت حلقه‌ی دیگری از سلسله‌‌‌ی جوانمردی. از آنها که نه فلسفه‌ی تاریخ خوانده اند نه هرمنوتیک نه فلسفه اما ته داستان را می‌دانند. آنجا که مجروحی عراقی دیده بود و سیزده کیلومتر کولش گرفته بود تا جایی که به محض رسیدن از شدت خستگی کارش به بیمارستان کشید، یعنی ته داستان را نمی دانست که اسیر اطلاعات می‌دهد و توبه می‌کند و برمی‌گردد و دوشادوش ایرانیان می‌جنگد و شهید می‌شود؟

آدمهای دست‌گیر کم شده‌اند. این کتاب داستان یکی از آنهاست. از خانواده تا گود زورخانه و سالن کشتی و محله و جبهه همه جا برایش عرصه‌ی دست‌گیری است و حتما تا اکنون و تا آن روز که این روزها یقینا او زنده تر است. دست‌گیری زاده غیرت است و غیرت انگار همزاد مردانگی. به تماشای این خصایص نشستم اینبار اما به روایت کیمیایی دیگر...

آخرین تصاویری که در کتاب آمده وسط معبر باریکی که دور تا دورش را مین گذاشته اند و دوسرش تانک ها زوم کرده‌اند روی بچه‌های داخل معبر و پنج روز تشنگی و تشنگی ابراهیم هادی این جا هم دست‌گیر است. پنج روزی که از خاکستر آن معبر حماسه‌ی کانال کمیل زاده شد ...و آوینی سوخته روایت آن حماسه شد و مستور ماند برای روزی که شاهدان گواهی می‌دهند .

برای خواندن این کتاب باید خالص شد . انگیزه فقط رفاقتی با اوست. از هیات دافعه برانگیز کتاب گذرکنید. پشت آن معنا هست و مردی که از آخرین حلقه های یک سلسله است.

 

سلام بر ابراهیم

نشر شهید ابراهیم هادی

چاپ پنجاه و هفتم - مرداد هزار و سیصد و نود و دو

دویست و پنجاه و شش صفحه

اگر کتاب را خواندید و معجزه اذان را...موقع اذان اگر کافه ما بودی حتما این صدا را خواهی شنید.

  • کافه چی

صبح بود . دیرت شده بود صبحانه نخورده از خانه زدی بیرون ایستگاه  BRT شلوغ بود چشمت افتاد به ساختمان بلندی که کارگرانش داشتند کار می کردند و با چه اطمینانی آجر را تا ارتفاع مشخصی پرت میکردند و با چه ایمان دلهره‌آوری استامبولی مصالح بر دوش از روی تیر آهن های لخت و بی‌حفاظ رد می شدند . ترسیدی از تهورشان سرت را کردی توی گوشی و لایک زدی .

***

پرس شدی توی BRT . شهر وحشی شده ناخواسته چشمهایت میفتد به جاهایی که نباید می‌روی به جاهایی که نباید حرف می زنی با کسانی که نباید و انگار چاره ای هم نداری .

***

توی بانک ساعتی منتظر نوبت نشسته‌ای و لایک کرده‌ای روی آن صندلی‌های سرد پر سوراخ.

***

ظهر شده ساندویچی گرفته‌ای و گاز زده‌ای گوشه‌ی پیاده‌رو . بوی تند روغن سیاهی که مرد حالا حالاها دست از سرش بر‌نمی‌دارد ول کنت نیست . دوباره رفته‌ای پی کارت پلک‌هایت سنگین‌شده....تقلا...تقلا...

من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خودرا پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ‌کس نمی‌تواند

کاوه گلستان

زندگیش همین بود ... بفهمد که الآن کجا "خبر"هایی است . آن خبری که سر تیغه ی مرگ و زندگی بود . دویدن . لحظه ای دیدن . انگشتی برای فشار دادن دکمه...چیک چیک

تمام تکاپوش برای نشان دادن بود . برای برهنه نشان دادن واقعیت صریح، رک ، لخت، تلخ.
تلخ بود. تلخی اش همیشه با خودش بود چه آن وقت که راه افتاده بود شهر نو و از عفونت آن‌جا عکس گرفته بود چه عکسهایش از انقلاب و چه جنگ ، اگر بعضی عکسهای انقلاب را استثنا کنیم ، همه فاجعه اند زیبا نیستند چرکند .

تا همیشه آشنانمی دانم شاید چاره‌ی دیگری نباشد. شاید برای شناخت او ‌، برای نگریستن به عظمتی چنین راه دیگری هم نباشد‌.‌وقتی عظمت در قاب چشمانت جا نمی گیرد نباید دورتر بایستی که از دور او در چشمانت جا می گیرد اما دیگر عظیم نیست و از دور دیدن چه فایده‌ای دارد جز این که بدانی او وجود دارد؟ نباید دورتر ایستاد باید عظمت را خرد کرد باید تکه تکه کرد و این تکه‌ها را از نو کنار هم چید. پازل به پازل حالا که نمی شود او را کل او را تمامیتش را خیره بشوی بیا  رد پایش را نگاه کنیم.

داستانک‌ها را خواندم و سعی کردم بفهمم هر داستانک شاخه‌ی کدامین درخت باغ فطرت اوست؟ فکر کنم چیزی که او را این چنین خاص کرد و دوست‌داشتنی و جدی و مجاهد و در عین‌حال آرام ولی پر جذبه و او را خمینی کرد مرد بودن به غایت اوست. خمینی مرد بود. کاوه گلستان گفته بود جدی ‌ترین فرد ممکن است یک درصد شوخی در او نیست. در تک‌تک تصویرنوشت های این کتاب فتوت و مردانگی  جلوه دارد. از آن‌که او زندگیش به جنگ با نامردها گذشت نه او نامردها را برمی‌تابید و نه نامردها او را. از آنکه خم به ابرو نمی‌آورد. می گفت نه آمدنش چیری هست نه رفتنش و نه مرگش هیچ‌کدام ازینها چیزی نیست. چنان مصطفایی را داد و چیزی نگفت ولی برای زمین خوردن کودکی در تظاهرات گریسته بود.

از آنکه مردانگی‌اش چنان حجمی داشت که شد پدر یک ملت و یک عصر . خمینی برای همه پدری کرد اما پدرها هم خسته می‌شوند گاهی...

تا همیشه آشنا

تصویرهایی از زندگی امام خمینی

محمود محمدی نسب

نشر روزانه

چاپ اول سال هزار و سیصدو نود و دو

سیصد و بیست صفحه

  • کافه چی