اسراب

  • نخستین کار این است؛ به خودت بگو چطور شده است که هنوز دولت‌مند نشده‌ای؟
  • بزرگترین محدودیت مردم عادی کمبود تخیل خودشان است. به همین دلیل اسرار دولتمندی در سراسر جهان تا این حد حفظ می‌شود.
  • ·         اشخاصی که صبر می‌کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد هرگز کاری را به انجام نمی‌رسانند زمان مطلوب برای عمل همین حالاست.
  • ·         اگر ندانی به کجا می‌روی احتمالا به هیچ‌جا نخواهی رسید.
  • ·         زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می‌دهد که می‌خواهیم. نخستین کار این است که دقیقا آن‌چه را می‌خواهی درخواست کنی. مبهم نخواه.
  • همه رویدادهای زندگیت آینه‌ی است که اندیشه‌هایت را بازمی‌تاباند.

  • ·         هرچیز زندگی مساله گرایش است. زندگی دقیقا همان‌گونه است که تصویرش می‌کنی.
  • استدلال و منطق برای کامیابی امری اساسی است. اما کافی نیست. آن‌ها ابزار و خادمانی وفادارند نه بیشتر.

  • ·         شاهکارهای بزرگ فقط توسط کسانی آفریده شده‌اند که به قدرت ذهن ایمان داشته‌اند.
  • رم یک‌شبه ساخته نشد. محدوده‌ی رم درونت اندازه‌ی تصور توست. رم درون تو بسیار انعطاف‌پذیر است.

آبنبات هلدارآقاجان به بیبی نگاهی انداخت و گفت:«خا ، مادرجان، این همه قروت اونجا به چه دردت مخوره؟ نکنه اونجا مخوای روز عید قربان به جای قربانی به همهی حاجیا قروتو بدی؟»
_نه، مگن اونجا قروت پیدا نمشه. برداشتم بفروشم، کمک خرج سفر بتانم دربیارم.
-تو توی عمرت حتی یک گردو هم نتانستی بفروشی؛ حالا مخوای توی یک کشور غریبه بری چیزمیز بفروشی؟ لااقل جوان هم که نیستی بگیم به خاطر خوشگلی ازت چیز بخرن که! هرچقدر پول لازم داری خودم بهت مدم؛ ولی اینا ر نبر. اصلا کو فرض کن من یک عربم. کو ببینم متانی یک کاری کنی همین به من بفروشی؟
بی
بی سعی کرد مثل مجری اخبار ناشنوایان، برای آقاجان ادای قرهقروت خوردن را دربیاورد و ترش بودن آن را نشان بدهد تا او را به خرید ترغیب کند. خدایی آنقدر خوب ادای مزهی ترش را درآورد که دهانم آب افتاد و زود یک تومانی را که از زیر فرش پیدا کرده بودم به او دادم تا قرهقروت بخرم. گل از گل بیبی شکفت.
-دیدی چی خوب فروختم؟!
_فکر کردی اونجا همه مثل محسن شل شکم
ان؟
_پس چی! تو فیلما ندیدی شکماشان به چی بزرگیه؟!­­­­

شاید بگویی داستان که زاده‌ ی خیال است و چرا باید برای چنین چیز موهومی قواعدی اعتبار کرد؟ اصلا چرا باید داستان خواند؟ سرگرمی است یا نوعی به حرکت درآوردن اندیشه یا مخدری که ما را مسخ میکند و از شر واقعیات خلاص؛ تا چند ساعت بار محکومیت را زمین بگذاریم و وارد جهانی شویم که نظاره تنها کاری است که از دستمان برمی‌آید. برای من مسکن خوبی است این که غم‌ها و شادی‌ها را گوشه‌ای بگذارم و با گشودن کتاب خود را به جهانی وارد کنم که کسی مرا نمی‌بیند اما من کمابیش به اوضاع مسلطم؛ تغییری نمی توانم بدهم؛ غمها و شادیهای جدید دوباره مرا می برند، اما این ها غمها و شادیهای جدید مرا با کسانی هم حس می کند. در عین تنهایی تنها نیستم. کوچه پس کوچه های داستان ها جاودانه اند و بکر هر چند ممکن است میلیون ها چون من ازین کوچه گذر کرده باشند اما چارچوبها همان نمونه ی ازلی است که نویسنده رقم زده و تار و پودها اکثرا ته نشین های عمر ذهن من. حال هرچه تسلط من به اوضاع بیشتر، هرچه همراهی من با ذهن نویسنده بیشتر، هرچه آگاهی من از کشاکشهایی که داستان در آن جان میگیرد بیشتر، لذت من از این ضیافت، از این هم‌آغوشی و ازین شاید صید معنا بیش‌تر خواهد بود و مگر هدف ما از پناه بردن به داستان چیزی جز لذت است؟

پیرمردی بود که تنها در قایقی در گلف‌استریم ماهی می‌گرفت و حالا هشتاد‌ و چهار روز می‌شد که هیچ ماهی نگرفته بود.

پیرمرد غریبی هستی سانتیاگو.
می شناسمت تو از آن‌هایی که باید غریب باشند. از آن‌ها که مجبورند غریب باشند از آن‌ها که نمی‌شود و نمی‌توانند و نباید هم غریب نباشند. اگر غریب نباشی دیگر چه چیزی ازت باقی می‌ماند؟ هشتاد و چهار روز که ماهی نگرفته ای. سالامبو که شده‌ای. اگر غریب نباشی ....نه... بگذار تصورش را هم نکنیم. با دست خالی می‌توان غریب بود؟ شاید رمز غریبی همین دست‌های خالی باشد. همین بی‌کسی‌ها و همین دل...همین دل لامصبی که راضی نمی‌شود به چریدن با دیگران. دستشان خالی است اما بزرگترین ماهی را می‌خواهند و می‌دانی که بزرگترین ماهی هم دوست ندارد تنش را وجودش را جز به غریب‌های خالی‌دست تسلیم کند. پیرمرد بودن دستت را خالی‌تر می‌کند و غریب‌ترت. دریا هم دستت را خالی‌تر می‌کند و غریب‌ترت.آن نقطه‌ی بکر دریا هم...

من یکروز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعداز ظهر عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود شاید اینطور نمی شد...

وااای....این تنها واکنشم بود وقتی افتتاحیه ی رمان را خواندم. سیزده مرداد چرا؟ همان روزی که پسر پانزده ساله توی سررسیدش نوشت: سیزده مرداد هشتاد و هشت_ناگاه یک نگاه...سیزده مرداد یعنی سالیانی قبل برای شخصی دیگرچنین حسی را داشته؟ حسی همانگونه که در هزار وسیصد و هشتاد وهشت پسر پانزده ساله تجربه اش کرد. آدم به بعضی رمانها نوعی تعلق دارد و رفاقت من با این کتاب هم با همین جمله شروع شد... بعدها لاله‌زارگردی و غم سینماهای سوخته و کشف سینما رکس و کوچه‌ی اتحادیه...و سه‌شنبه شب پیش وقتی با دوستی داشتیم حرفی از "آن‌ها" می‌زدیم گفت "برو دایی‌جان ناپلئون بخون" چهارشنبه‌ وقتی از سومین ‌امتحان حرام‌زاده آن روز خلاص شدم یک‌راست رفتم کتاب‌خانه‌ی دانشگاه و با دایی‌جان برگشتم. سه‌روزه کتاب را سرکشیدم...وای آن سه‌روز تابستانی را در آغاز اردی‌بهشت نود و پنج فراموش نمی‌کنم. آن سه‌روز  لیوان شربت‌آلبالویی که مش‌قاسم درست کرده‌بود دستم بود و با هم دیوارهای خانه‌ی اتحادیه را گوش می‌ایستادیم.

پنج شش سالم بود. سؤالم از بابا این بود " بابا این آدمه میره بهشت؟" "اون میره جهنم؟" "این چون دوست بیل کلینتونه میره جهنم؟"

الان شاید سه‌چهار سال است که سؤال با لباس دیگری در ذهنم ظاهر می‌شود. زندگیش می‌ارزید؟ خوب بود؟ هفتاد سال رو چی کرد؟ من این 22سال رو چی کردم؟ باید این سال‌ها رو چیزی کنیم؟ چه بکنیم خوبه؟ شاید تقصیر خودم است که نوجوانیم را با زندگی‌نامه‌ها سپری کردم. او در سن بیست سالگی اولین داستانش را نوشت. در 23 سالگی همکاریش را با توفیق آغاز کرد. در بیست و دو سالگی پس از اتمام مهندسی در کنکور انسانی شرکت کرد. دوراهی‌ها. سه‌راهی‌ها. nراهی‌ها. آی زندگی چه کارت کنم. مطهری شوم یا سروش؟ فراستی شوم یا فرهادی؟ جلال شوم یا یوستین گردر؟ سرهنگی شوم یا ایرج افشار؟ زندگی... زندگی ...زندگی با چه مظروفی باید پرت کرد؟ نکند قبل از پاسخ زنگ را بزنند و نوبت نفر بعدی شود. کاش می‌دانستم روی این دیوار چه باید بکشم؟

جبر یا اختیار؟ سوالی که ذهن بشر از دستش رهایی ندارد و انسان را در محکمه‌ی عقاید خود به چالش می‌کشاند. یک طرف علم و قدرت خداوند است که انسان  آن را از ازل محیط به همه چیز می‌داند و پیدایش هیچ‌چیز جز به امر خدا برایش معنادار نیست و در سوی دیگر کژی ها و رذایل و جنایات بشر که ایجاد آن‌ها به اراده‌ی خدا توسط انسان پذیرفتنی نیست. ظاهر اشعار حافظ و خیام و بزرگانی دیگر که شعرشان ورد زبان مردم است دلالت بر جبری‌گری دارد از ظاهر بعضی آیات قرآن نیز این مطلب استنباط می‌شود و با پذیرش  این طرز فکر معضلات دیگر پیش رو قرار می‌گیرند؛مساله پاداش عمل چه توجیهی خواهد داشت؟
این کتاب که از معدود آثار قلمی استاد مطهری است بحث جبر و اختیار را از منظری تاریخی بررسی می‌کند.

فکرش را بکن ...این همه آدم...این همه مخلوق...فقط داستان های آدم های شهرک اکباتان یا آتی ساز را بخواهی در نظر بگیری سرسام می گیری. آدم‌هااند و داستان‌هایشان که در زمانها و جغرافیاها می آیند بعضی محو می شوند بعضی جاودان و بعضی خود را به حافظه ها و کتابهای تاریخ تحمیل می کنند. شاید قیامت اختتامیه‌ی یک جشنواره‌ی داستان باشد. جشنواره‌ای که از همان اولی که فراخوانش را زدند روی دیوار عرش رتبه‌‌ی نخستش مشخص بود و همه انتظار می‌کشیدند تا فقط نوبتش برسد. تا آقای دانای کل سرودش را آغاز کند و هر کس بهانه‌ای می‌جست تا حتی شده در گوشه‌ای از داستان او _در میزانسن او_ حداقل رد شده باشد. رقابت شاید برای تقدیری‌ها معنا داشته باشد اما رتبه‌های بعدیِ او می‌رفتند تا نوید آمدنش را بدهند و پشت تریبون سخن کوتاه می‌کردند تا نوبت او برسد نوبت محمد... 

بعضی وقت‌ها خاصه وقت‌هایی که بعد از یکی‌دوماه برمی‌گردم به شهرم؛همدان  وقت‌هایی که پس از دو ماه دل‌تنگی با شوق می‌نشینم پای صحبت بابا مامان و عمه و خاله و فلانی و بهمانی دلم می‌گیرد ...پاک دمغ می‌شوم که می بینم دعواهای این سال‌ها همان است که بود و حرف‌ها همان است و عصبانیت‌ها سر همان قبلی‌هاست و بدبختانه فکر‌ها و مغزها همان‌اند...نه... خودم را بالاتر از آن‌ها نمی‌بینم ولی دلزده می‌شوم از بوی دل‌به‌هم‌زن این صحبت‌های راکد...می‌ترسم از این که داریم سر این یک بر nمیلیارد سالی که از کل هستی نصیب ما شده چه می‌آوریم...دلم برای خودم می‌سوزد که روز‌ها می‌گذرد ومن آن نمی‌دانم که را نشناخته‌ام و خودم را هم... می‌ترسم از دور خالی ‌زدن‌های طولانی. از ذهنی که فقط با دیدن محسوسات لذت می‌برد و با آن‌ها بدجور اخت گرفته...می‌ترسم از ایمانی که طعم شک را نچشیده باشد و یک بار کل محتویاتش را دور نریخته‌اند و از نو نساخته باشندش..می‌ترسم ...این کتاب اگرچه رمان است اما قصه‌ی این و آنی است که در این سه‌هزار سال ترسیده‌اند و با چه صبر و مرارتی از  موهای خرگوش  شعبده بالا کشیده‌اند و در لحظه‌ای و شاید لحظه‌هایی پرسکوت خیره شده‌اند به چشم‌های شعبده‌باز...

اربعین کربلا رفته باشی. صبح‌ها اگر مهربانی و ارادت را با حلیب داغ و شای العراقی به سراسر رگ‌هایت پمپاژ کرده باشی. در سردی سحر و بین‌الطلوعین نشاط را دور گردن پیچیده باشی و در آن تنگی غروب ها زانوان فرسوده را به کنار جاده کشان کشان کشیده باشی. شب با کاپشن و دو پتو کنار جاده خوابیدن و چشم به آسمان صحرا دوختن و با لالایی کرت کرت قدم‌های زائران بر جاده خوابیدن و صبح با نغمه هلا بیکم هلا بیکم  و "لبیک یا حسین" برخاستن و دل به آن بیداری شیرین‌تر از رویا زدن ...بین آن همه جمعیت پیدا کردن دوست دبیرستانت هنگام اذان و تکرار شوخی ها و هم‌نشینی‌های شبانه ...دیدن آن جمعیت که با کفش هایی با مارک کشورهای گوناگون به سیاهی جاده رنگ خوشبختی می زنند و غصه خوردن برای دل موکب ها که چگونه روزهای بی‌زائر و بی چراغ و بی آتش و بی‌قیمه را شب‌های بعد­­ تاب خواهند آورد ...گم شدن در دل مسیر و پیدا شدن در صف فلافل ...بچه‌ها...سبد...پیرمردها...دختربچه‌ها...پرچم ها...نوحه‌ها...شمایل‌ها...همه‌ی این‌ها و آن خبرهایی که در کربلا و نجف در جریان است کافی است...کافی است تا انبار دلت با جرقه‌ای منفجر شود...حتی اگر آن جرقه کتاب سِفرِ عشق باشد...